چرا باید جور کم کاری و بی مسئولیتی دیگران رو من بکشم؟ چرا باید واسه اونا سگدو بزنم؟ چرا من همیشه باید رفتارم درست باشه؟ چرا همه حق دارن اشتباه کنن و من ندارم؟
...
خسته ام، بدجوری خسته ام.
نذار فکر کنم واسه تو هم دوست داشتن همون معنی ای رو می ده که واسه خیلیا میده.
...
دل شکسته سیری چند؟
گاهی اینجوریه دیگه.
یه زمانایی شما تلاش می کنین تمام غم و اندوه و ناراحتی تون رو پشت یه ماسک قایم کنین تا کسی رو ناراحت نکنین، حتی شادشون کنین. اونا هم ندونسته یا دونسته و بی غرض، یه باری می ذارن رو تموم بارهایی که نمی تونین سنگینیش رو تحمل کنین. یه زمانایی همه انتظار دارن که درکشون کنی، ولی خودشون یادشون میره که شاید باید یکمی هم تورو درک کنن.
آره، یه زمانایی زندگی اینجوریه.
....
معدم درد تر تر گرفت.
یه جاهایی تو زندگی حس می کنین که صفر هستین( در خوش بینانه ترین حالت، وگر نه باید زیر صفر در نظر بگیرین خودتونو)،بعد شروع می کنین به تلاش کردن که یکمی از صفر بیاین بالاتر، یه مدتی خودتونو درگیر این تلاش ها می کنین ( برای من حدود 19 ماه)، بعد تو یه روزی( مثل دیروز) همه چی بر می گرده سر جای اولش و می بینین که دوباره تو همون صفر هستین ( اگه زیر صفر تر نباشین) و( اگه بخواین خودتون خر کنین می گین خوب تجربه ام زیاد شد).
احتمالن بعد از یه مدتی همین کار(خریت) رو دوباره و چند باره تکرار می کنین.
با این روال یه روزی میاد که می بینی زندگی داره تموم می شه و تو هنوز همون صفر هستی، و این می شه تعریف زندگیت. دوباره ها، دوباره ها....
...
معدم درد تر گرفت.
I do suggest this albume.
illusion by shahin najafi
really loved sarina
تو گیج و ویج از خود گم شدن ها
من از من مردم و پیدا شدم باز
بعضی وقتا از خودت، از آدما، از همه آدما ، از روابط، از شادی، از بی حوصلگی، از نا امیدی، از امیدواری،حتی از خستگی هم خسته می شی.
باید چی کار کرد؟
کسی که با شنیدن حقایق سرخورده می شه و به جای حل مشکل، خودش رو در ذهن خودش به موجودات مختلف تبدیل می کنه، هیچ حقی برای درخواست شنیدن حقیقت نداره. استفاده از لغت " حرمت" برای این افراد ممنوعه، " دوست داشتن" حرام. چه برسه به استفاده از جفتش تو یه جمله. هرچند که جوابی در خور همیشه موجود است.
زمان باز ایستادو من
به چیزی نیاندیشیدم.
یا حتی
به چیزی نتوانستم بیاندیشم.
خنده دار است،
درست در لحظه ای که نباید،
درست در جایی که نباید،
به مسئله ای که نباید پی می بری.
ادراکی که به هیچ می ارزد.
و همین پوچی آشکار است
که تو را از اندیشیدن باز می دارد.
اصلا آیا ارزشی فرا زمانی یا فرا مکانی وجود دارد؟!
زمان باز ایستاد و من
بر آستانه ای از سقوط
اجبار و اختیار را
بر صورت خود لمس کردم.
آسان است که برای پیش آمدها،
برای ماضی مطلق، استمراری یا بعید،
دلایلی با ظاهری منطقی بتراشی.
این توانایی بی بدیل انسان است
که درعین روزمرگی
مضحک است و بی حاصل،
مثل همین واقعیت ساده.
توجیه می کنم یا نه ؟
مهم نیست.
زمان باز ایستادو من
خود را باز نیافتم.
که شاید همین تعریف من از "من"
تمام این سالها
اشتباهی بیش نبوده است.
آنجه که فهم دلایل آموخته شده بود
از لحظه های هنوز،
انتزاع مطلق را
با ساده لوحی تمام "خود" نامیدم
و اکنون که زمان را نداشتم،
تناقضی بیش در دستام نبود.
تمامی ما، کم و بیش،
دچار همین اشتباهیم.
آیا به آنچه که از خود می پنداریم، ایمان داریم؟
زمان باز ایستاد و من
در دو قدمی انگشتانم
حس لامسه را گم کردم.
حجمی که چشمها
از حضور نگاه می سازند
هیچگاه کامل نیست.
حتی اگر کامل را نپسندی،
دیگر گونه ای نیز همیشه خواهد بود،
فارغ از هر آنچه که می بافیم.
و این حس انکار
این حس انکار همیشگی،
کجا ها که نجاتمان نمی دهد.
انگار میخکوبمان کرده اند به زمان
که بگذریم،
که هر چه ناخوشایند را،
بی آنکه نامی از فرار آوریم،
جا گذاریم.
و این سعادت ابدی افتخاری است،
اینطور نیست؟
زمان باز ایستاد و من
در اتاقی شیشه ای
انتظاری همیشه را محکوم شدم.
حداقل این حسی بود
که حضور داشت،
بدون مقابله و استدلال.
من نمی دانستم،
سرنوشت محتوم را
دستان نادانسته هایی رقم می زند،
که دانسته می انگاریم.
می ترسیم که این خلاء بی پایان را
دیگرانی کشف کنند که نباید،
و انسان
همواره از کاشفان سرزمین خود هراسان است.
ترسی که گاه با عشق در می آمیزد،
با احساس خوش آشنایی.
سعی بیهوده در اکتشاف چیزی بیهوده تر.
راست و دروغ را برایم معنی می کنی؟
زمان بازایستاد و من
در اوهامی خاکستری
جا ماندم.
.....
امشب این شعرو که از اوهامه ، تو حالت مستی کامل حسش کردم. باهاش یکی شدم.
افطاری بود، همه جمع بودن، موقع رفتن شد، همه بلند شدن برای خداحافظی. بابا هم اومد بلند شه، نتونست، از حالت نیم خیز، یهو با صورت اومد رو زمین، مثل یه تیکه گوشت بی کنترل. دوییدم طرفش، هیچی نمی فهمیدم، گرفتمش، چند ثانیه گذشت تا به خودش بیاد، صورتش یکم زخم شد و خونی، عینکش کج شده بود، حرف نمی زد. آبقند آوردن براش، حالش بهتر شد. صورتش رو پاک کردم. یه چسب زدم رو زخم صورتش. یه غم بزرگی داشت دلم رو می ترکوند، یه بغض بی انتها تو گلوم.
بابا میگه حالش خوبه. بابا می گه سرش گیج رفته فقط. اما من باور نمی کنم. خیلی نگرانم. کاش می شد بهش گفت تو هیچ کاری نکن. به من بگو. همه کاراتو برات انجام می دم.
بابا هیچ وقت نباید بیافته...
من نمی خوام برم سربازی! من نمی خوام دوستام زن بگیرن! من نمی خوام دوستام از ایران برن! من نمی خوام هر روز که بیدار می شم یه موی سفید جدید رو سرم ظاهر شده باشه! من نمی خوام 18 ماه از بهترین روزهای زندگیم رو به گا بدم تو سربازی! شماها چرا نمی فهمین؟ چر...ا بلد نیستین زندگی کنین؟ حتی این وسط حق ندارم دپرس باشم انگار . همینی که هست من دپرسم! کلن هم به تخمم.
معمولا تو تاکسی که می شینم، صدای آهنگ رو تا ته میدم بالا و این هدفون هارو تا ته می چپونم تو گوشم که هیچ ارتباطی با بیرون نداشته باشم، و معمولن می رم تو فکر، خاطرات،روزانه ها، انتزاعی.
به خودم که میام می بینم مثلا یه اخمی کردم و همچین مثل سگ رفتم تو خودم که ابرو هام درد گرفته، یا اونقد بی حال شدم که ول شدم کف صندلی و حس تکون خوردن ندارم.
این سری که به خودم اومدم یه لبخندی رو لبم بود. به یاد خنده های تو...
...
پ ن:
راجب پست قبل:
اونجوری که می خواستم نشد.
هر اتفاقی بدی که بیفته، هر اتفاق خوبی که نیفته، باز با تمام تلاشم زندگی می کنم. چون هنوز ممکنه اتفاق خوبی بیفته و اتفاق بدی نیفته.
از تمام دوستان، خوانندگان بلاگ، دوستان رهگذر، کسانی که دست به دعاشون خوبه، کسانی که نذر و نیازشون خوب جواب می ده یا کسایی رو می شناسن که تو این زمینه مهارت دارن، کسانی که حتی به چیزی اعتقادی ندارن ولی آرزوهای خوبشون براورده می شه، دعوت می شه که با من، خانوادم مخصوصا مامانم، بعضی از فامیلامون، دوستام، بعضی از مامانای دوستام که نذراشون خوب جواب می ده، کسانی که شاید اندکی بهشون کمک کرده باشم و دوست دارن که اتفاقای خوبی برام بیافته، همراه بشن و بخوان که دوشنبه اتفاقی که دوست دارم برام بیافته.
....
پ ن 1: دوستایی که می دونن داستان چیه لطفا اینجا چیزی نگن.
پ ن 2: کلیه هزینه های نذر و نیاز ها به عهدا اینجانب و با ارایه فاکتور معتبر، غیر معتبر و حتی بدون فاکتور نیز قابل پرداخت می باشد.
پ ن 3: اگه دو شنبه حالم خوب بود نتیجه رو شب آپ می کنم.
سومین سال با تقارن قمری. و هیچ.
هرسال بدتر از پارسال. چرا هنوز باورم نمیشه که تموم شده؟
عاشقان
سرشکسته گذشتند،شرمسار ترانه های بی هنگام خویش.
و کوچه ها
بی زمزمه ماند و صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبان تشریح،
و لته های بی رنگ غروری
نگون سار
بر نیزه هایشان.
تو را چه سود
فخر به فلک بر
فروختن
هنگامی که
هر غبار راه لعنت شده نفرین ات می کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای.
آن جا که قدم بر نهاده باشی
گیاه
از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی.
فغان ! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسبیان
باز می آمدند
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سیاه پوش
_ داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد _
هنوز از سجاده ها
سربرنگرفته اند!
...
شاملو- آخر بازی
...
کار از پلی تکنیکی ها گذشته. اسم بلاگ رو برای هممون تغییر می دم.
...
سرشکسته وشرمسارم. کوچه ای بی صدا خواهم شد، شاید صدای پا شوم.
وقتی دلتون واسه یکی تنگ بشه چی کار می کنین؟
1) از صحبت کردن تلفن حتی 2 دقیقه باهاش امتناع می کنم.
2) به هیچ وجه دنبال راهی که بشه بهش زنگ زد نمی گردم.
3) وقتی که میگه بیا بریم همدیگرو ببینیم بهش می گیم که باید از قبل خبر می دادی.
4) همه ی گزینه ها و حتی گزینه های ابتکاری دیگر!.
شنبه روز بدی بود
روز بی حوصلگی
روز خوبی که می شد
غزلی تازه بگی...
به دلیل فعالیت سیاسی مستمر
به دلیل حمایت از دانشجویان سیاسی و ستاره دار
به دلیل شعور تشکیل حذب و روزنامه
به دلیل تیم منسجم و منتقدی که قبلن با خاتمی به خیلی از چیزایی که می خواستن نرسیدن
به دلیل وجود مدیری مثل کرباسچی
به دلیل راستگویی شیخ
به دلیل حمایت دکتر سروش
به دلیل هم گروه بودن با کسانی به اصلاحات اعتقاد دارند و در باره آن فکر می کنند
به دلیل هم گروه بودن با کسانی که چیزهایی بیشتر از رقصیدن در خیابان را می خواهند و آینده نگر هستند
به دلیل شهامت شیخ که چیزایی رو می گه که کسی جرات گفتنش رو نداره
به دلیل اینکه اولین کسی بود که تیم و برنامه اش رو ارائه کرد و فکر می کنم روش چهار سال کار شده
به دلیل اینکه معتقدم این تیم فهمیده که تا وقتی نفت دست دولت باشه به هیچ جا نمی رسیم
به دلیل اینکه کروبی داره امتیاز دادن به مردم و رای گرفتن رو در فرهنگ ما ایجاد می کنه، و دوره ی عوامفریبی و خدمت تموم می شه
به دلیل تغییری که حس می کنم شیخ مثل خیلیای دیگه کرده.
به دلیل هم جنس بودن شیخ با خیلیا و قدرتی که بهش می ده
به دلیل مخالفت با اعدام بچه های زیر 18 سال
به دلیل اینکه دیدم بلده نامه بنویسه و جواب مخالفاش رو بده
به دلیل اینکه وقتی سری پیش شکست خورد، ایستاد و راه درست و تشکیلاتی رو انتخاب کرد تا پیروز بشه
به دلیل اینکه دیگه فرصتی این چنین نخواهیم داشت
به دلیل نیاز به تغییرات در قانون اساسی
به دلیل اینکه را ی دادن حق انتخابه گزینه برتره، علاوه برمخالفت با رای آوردن یک نفر خاص
به دلیل اینکه هیچ جای دنیا تعریف دموکراسی رای دادن به کسی که شایعه شده بیشتر رای میار نیست.
به دلیل اینکه این همه دلیل دارم و احساساتی کسی رو انتخاب نکردم.
برنامه بلند مدت برای زندگی یعنی چی؟
....
زنده ایم دیگه. میگذره! مگه برنامه می خواد؟ من که اصلن نمی فهمم.
یه مدتیه زندگیم با اینکه خلوته، خیلی شلوغه.
کار، دوستا و آدما، فیلم، سریال و یکمی هم بیمارستان. کلن همینا فقط هست و واسه همینا هم وقت کم میارم.
اصلن فرصتی برای فکر کردن و به خودم پرداختن ندارم. یا بهتره بگم، نمی ذارم که این فرصت رو داشته باشم.
فعلن تا یه مدتی نباید فکر کنم تا یه چیزی مشخص شه. واسه همین فکرام خیلی سریع و سطحی شده. و...
و گاهی یه اتفاقایی میافته که نیاز به فکر داره. و من فکر نمی کنم. و این داره یکمی نگرانم می کنه.
....
از این پا در هوایی به شدت متنفرم. تموم هم نمی شه.
گاهی آدم دلش می خواد یه چیزی بگه، ولی ترجیح می ده رد شه. شاید نه به سادگی، ولی باید رد شد.
باید رد شد و ساکت موند و ...
...
خیلی دلم می خواست سه نقطه آخر رو پر کنم.اما به دلایلی نشد.
مثله لیلی توی پاییز
مثله مجنون زیر بارون
مثله بارون وقتی آروم
آروم آروم می شه عاشق
تو خود عشقی خود عشق...
.......
لیلی در پاییز- بنیامین 88 (آهنگ بلاگ)
.....
امروز تو می گذره به سادگی
امروز فردای دیروزه
تو همون آدم همیشگی
....
باور کن زندگی همین امروزه
لحظه ای که تکرار نمی شه
فرصتی که هیج وقت نداشتی
شاید تتها شانس تو همین امروزه
...
زندگی همین امروزه- آلبوم ساعت 9- سیروان خسروی
...
من این دو تا آلبوم رو خریدم. جمعا 3000 تومن .خیلی بیشتر از این ها می ارزه به نظرم. یکمی مشکل ترانه وجود داره. ولی از نظر آهنگسازی جفتشون عالین! حتی اگه نبودن برای حمایت ازشون هم باز می خریدم.
انگار تو یه مشنگی گیج و مبهمی غوطه ور شدم. روزا فقط داره می گذره. گذر زمان رو ماه به ماه، تازه اگه اونم توجه کنم می فهمم. هیچ هدفی وجود نداره.تا عصری مثلا کار می کنم و تا شب هم یا ولگردی یا دیدن این سریال های خارجی. هر روز همینه. اصلن زمان معنایی نداره انگار، اتفاقایی که هفته پیش، 1 ماه پیش و 1سال پیش افتاده به یه اندازه نزدیک و هم دور هستن.
نمی دونم چرا اینجوری شدم. نمی دونم اصلن این حالت خوبه یا بد. نمی دونم باید حلش کرد یا بهش تن در داد. نمی دونم باید چه احساسی داشته باشم. فقط می دونم داره می گذره. کند و تند می گذره...
